تبليغاتX
از هر دری سخنی
از هر دری سخنی

اینجا می نویسم از روزانه های زندگیم و تجربیاتم که شاید کمکم کنه برای زندگی بهتر

سلام دوستای نازم

الان که نشستم و دارم این پست رو تایپ میکنم بارون خیلی خیلی ناز و قشنگی داره میاد و صدای بارون سکوت اتاق رو شکسته چقدر آهنگ طبیعت زیباست.

چه هوای دلپذیری واااااااااای خدای من خیلی عاشقتم .

جمعه تولد خواهری بود و من براش کیک درستیدم از قبل هم کادوی تولدش رو داده بودم یه جفت کفش که البته امیدوارم خوشش اومده باشه .

شام خونه دختر خاله ام دعوت بودیم بهمراه پسر داییها و زندایی و عروسشون.

عصر که کار کیک تموم شد پاشدیم رفتیم خونه شون. کیک رو هم بردیم تا اونجا دور هم مراسم تولد رو اجرا کنیم

بابا هم شب اومد . سمانه دستش درد نکنه خیلی زحمت کشیده بود . شب خوبی بود و کنار همدیگه کلی گفتیم و خندیدیم.ولی میدونم که همه تو دلمون به یه نفر که جاش خیلی خیلی خالی بود فکر میکردیم ولی به روی خودمون نمی آوردیم.

اولین تولدی که دایی نبود . کیک تولد من آخرین کیک تولدی بود که دایی قسمتش شد.

البته من دلتنگ شوهرم هم بودما اینم هست

بچه ها این روزا بیشتر از همیشه به کارای دنیا خنده ام میگیره تا حالا اینقدر دنیا در نظر من پوچ نبود

وقتی میبینم افرادی رو که قدر لحظات با هم بودن رو نمیدونن و سر چیزای الکی با هم قهر و دعوا میکنن خنده ام میگیره

وقتی میبینم افرادی رو که سرشون اونقدر مشغول حساب و کتاب پولاشون و دارائیهاشونه خنده ام میگیره

چقدر ما آدمها فرصتها رو از دست میدیم و به فکر این نیستیم زمان میگذره و ما به جای سرمایه گذاری واسه آخرتمون پول رو پول میزاریم که این دنیامون رو آباد کنیم. خیلی خنده داره به خدا.

یکشنبه یه اتفاق خیلی خیلی خوب افتاد و خانوم پسر دائیم که حامله بود بچه اش به دنیا اومد واااااااای یه دخمل ناز و خوشگل و مامانی.همگی هم خوشحال بودیم هم ناراحت . دائیم حتی نوه اش رو هم ندید چقدر از دختر بودن نوه اش خوشحال بود آخه خودش دختر نداشت واسه همینم ما خیلی بهش وابسته بودیم چون عین دختراش با ما رفتار میکرد. میبینین چه دنیائیه خیلی مسخره اس نه؟

بگذریم ببخشید ناراحتتون کردم این حرفا رو گفتم که اگه شماها واسه چیزی ناراحتین و ناشکری میکنین خدای نکرده یه لحظه به این فکر کنین که تو دنیا هیچ چیز جز اخلاق خوب و لحظات خوب واسه آدم نمیمونه پس همیشه خندان باشین و غم دنیا رو نخورین.

مرتضی هنوز نیومده و من شدیدا دلتنگشم حالا دیگه همه میدونن(فانتالیزا ممنون از راز داریت حالا دیگه میتونی با همه تبادل اطلاعات کنی)

هر کی که خبر رو میشنوه میگه دختر تو چطور تحمل میکنی منم میگم به سختی.

خدا رو شکر از وضعیتش راضیه . خدا رو صد هزار مرتبه شکر . ولی دوست جونیا شما همچنان دعا کردن هاتون رو ادامه بدین به انرژی مثبت همه تون نیازمندیم . من که اول خدا آخر هم خدا میگم و توکل به خودش کردم البته با توسل به معصومین بالاخص امام رضا (ع) که خودش هم غریبه و درد غریبی رو میدونه.

خوب دیگه خیلی پرچونگی کردم به یاد همه تون هستم شما هم منو فراموشم نکنین.

فعلا خدانگهدارتون

 

پ.ن

یادم رفت بگم اسم فرشته تازه وارد تو جمعمون هست الینای (اسم آذریه به معنیه ماه همه - نور و روشنایی) عکساشم تو وبلاگ خواهری هست میتونین از اونجا ببینین من وقت نداشتم آپلود کنم شرمنده  ایشالا دفعات بعد.

 

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط مینا|

سلام دوستای خوبم

جمعه صبح پاشدم رفتم خونمون و شروع کردم به درستیدن کیک واسه مامان جونم .

بعد هم تو خونه یه کم چرخیدم راستش دلم خیلی گرفته بود جای خالی مرتضی خیلی به چشمم میومد. خلاصه که یه دوش گرفتم و بعد هم شروع به تزئین کیک کردم فکر میکردم کمپوت هلو دارم واسه همین ژله هلو گرفته بودم ولی یخچال رو که نگاه کردم دیدم کمپوت هلو تموم شده و زرد آلو داشتم دیگه مجبور شدم اونو دربیارم و با اون تزئین کنم فکر کن کمپوت زردآلو با ژله هلو

بدک نشد ولی رنگش اونی که دوست داشتم درنیومد دوربینمون هم دست عموی مرتضی بود و نتونستم با دوربین عکس بگیرم با موبایلم گرفتم که بدکیفیت شد.

به مامان اینا گفته بودم شب بیان خونه ما ظهر مامان با سمیرا اومد و شب هم بابا اومد . شب خوبی بود کادوی سمیرا از این جا قاشق چنگالیا بود که مامان میخواست واسه خودش بخره و سمیرا زحمتش رو کشیده بود . منم راستیتش چیزی پیدا نکردم و نقدی حساب کردم خیلی دلم میخواست یه چیزی بگیرم یادگاری ولی خوب پیدا نکردم .

مامان خوبم روزت مبارک عشق من امیدورام سالیان سال سایه ات بالا سر منو خواهری باشه. تو همه کس منی از ته دل برات سلامتی و تندرستی و عمر طولانی و با عزت آرزو میکنم عزیز ترینم.

شنبه عصر دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گریه ام گرفت آخه هر سال شوهرم روز زن پیشم بود ولی امسال ... برام اس فرستاد و روز زن رو تبریک گفت بعد هم تلفنی صحبت کردیم و گفت برگشتنی کادوتو میدم .

فکر میکنم اونجور که خودش میگفت یه شیش هفت ماهی اونجا باشه . نمیدونم این مدت رو چکار کنم. باید یه فکری کنم و سرم رو به یه چیزی مشغول کنم . البته مامان خدائیش نمیزاره زیاد تو خونه بمونیم و همون شنبه که دید من دلم گرفته ست پاشدیم رفتیم کمی گشت و گذار اینور و اونور یه کم دلم وا شد.

دیرزو هم بعد از ظهر خونه دختر عموم رفتیم و با دختر عموها و زن عمو جاتون خالی کلی گفتیم و خندیدیم.

هر روز کتاب میخونم . خدائیش خوندن کتاب با خوندن مقاله تو اینترنت خیلی فرق داره کتاب لذتش بیشتره.

شاید آخر هفته یه عروسی رفتم . میگم شاید به خاطر اینه که عروسیه دوست یکی از دوستامه . که به این دوست من گفته هر کی رو دوست داشتی با خودت بیار میخوام عروسیم شلوغ بشه این دوست منم گیر داده هر روز خدا زنگ میزنه میگه واسه آخر هفته خودت رو آماده کن بریم عروسی هر چقدر هم میگم بابا من اصلا قیافه این دوستت رو ندیدم چه شکلیه پاشم بیام عروسیش ؟  میگه تو کاری به این کارا نداشته باش باید بیای خودش گفته که دوستامو ببرم. حالا ببینیم تا آخر هفته چی پیش میاد .

مرتضی میگه یا آخر این هفته یا هفته بعد شاید بیاد . خدا کنه الهی آمین . شما هم بلند بگو آمین.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:13 قبل از ظهر توسط مینا|

سلام بر شما دوست جونای عزیزم

هفته پیش روز یک شنبه مرتضی جون واسه یه کاری راهی اربیل شد.(مرکز کردنشین عراق)داخل پرانتز رو واسه اطلاعات عمومی گفتم.

از اون موقع منم خونه مامان اینا هستم . دو شب هم با خواهری خونه ما بودیم.

با مرتضی هر روز حرف میزنم و اس ام اس میفرستیم به هم . ولی خوب خیلی سخته اینطوری آخه. اگه کارش جور بشه باید یه مدت اونجا بمونه که البته اونطور که میگه جور شده خدا رو شکر. فقط این دور بودن اذیتمون میکنه.

خونه خودم که میرم تو خونه کار میکنم یه کم بهترم خونه مامان اینا با اینکه خیلی هم خوش میگذره بهم ولی خوب دلم میگیره.

گاهی میگم اگه کارش جور شد منم برم پیشش بمونم به مامان که یه بار گفتم چنان قیافه ای برام گرفت که . نمی دونم چکار کنم.

فانتالیزا اگه اینجا رو میخونی فعلا سکوت کن و تو خونه صداشو درنیار .

دیگه چی بگم . آهان مرتضی میگه تو اربیل رفته بوده یه رستوران میگفت اونجا چند تا خونواده ایرانی هم بودن که از بس جلف پوشیده بودن از بس رفتارهای سبک میکردن که من خجالت کشیدم از اینکه اونا با من هم وطن بودن. من این حرف رو از خیلیای دیگه که ترکیه و دبی رفتن هم شنیدم. واقعا جای تاسف داره که یه عده عقده ای بلند میشن میرن اونجا و از خود بیخود میشن.

پنج شنبه با خواهری عروسی دخترعمه مرتضی رفته بودیم خوش گذشت. جمعه هم که پاتختی بودم.

وقتی یه جایی میرم و میام بیشتر جای خالی مرتضی رو حس میکنم.

بچه ها واسه مرتضی دعا کنین من اول سلامتی و طول عمر واسه شوهرم میخوام بعد موفقیت تو کاراش.

درباره رفتنم هم نمی دونم چی پیش میاد سپردم به خدا تا ببینیم چی بهتره همون بشه.

خوب دیگه من برم خواهر

واسه تولد مامان میخوام یه کیک درست کنم در حد لالیگا

پیشاپیش تولد خانوم فاطمه زهرا رو تبریک میگم و به تموم مادرا و تموم خانوما روز مادر و زن رو تبریک میگم. از خدا اول سلامتی و طول عمر با عزت براتون میخوام بعد قبولی حاجاتتون و موفقیت بچه هاتون.

تولد مامانم و روز مادر یکی دو روز با هم فاصله داره واسه همین هم منو خواهری تصمیم گرفتیم هر دو رو تو یه روز براش جشن بگیریم.

خانوم فاطمه زهرا سلام الله علیها خیلی عاشقتم .به زبان ساده باهات صحبت میکنم دوستت دارم و امیدوارم با ظهور فرزندت گم شده مون رو پیدا کنیم و سر مزار شریفت حاضر بشیم.

بچه ها دعا واسه ما یادتون نره سر نمازهاتون که دارین با خدای خودتون درد دل میکنین ما رو هم یادی کنین.

 

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط مینا|

آخیش از وقتی شماره واسه پستام گذاشتم راحت شدم

سلام دوست جونیا

چند روز پیش برادرای نیرو انتظامی بازم اومدن در ما رو زدن و دیدن بازم کسی باز نکرد رفتن. از رو نمیرن که.

شنبه خانوم پسر عموم زنگ زد گفت امشب میایم خونتون منم بهش اصرار کردم که شام بیان بعد هم به زندایی ئینا گفتم اونا هم بیان مامان اینا هم بودن خلاصه که دوازده نفر مهمون داشتم ناهار خونه مامان اینا بودم بعد از ناهار سمیرا رو هم ورداشتم آوردم خونه (مدیونین اگه فکر کنین واسه کار آوردمش) گفتم مامانم هم میره بیرون تنها نباشه همین.

خلاصه که شب خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت من مهمون خیلی دوست دارم . و همیشه میخوام لااقل هفته ای یه بار از این جور مهمونیا داشته باشم.

یکشنبه صبح با سر درد وحشتناکی از خواب بیدار شدم خیلی افتضاح بود و من از اونجایی که تصمیم گرفتم قرص نخورم هیچ مسکنی رو نخوردم نشون به اون نشون که تا دیشب ادامه داشت.

این روزا Surviver رو میبینم یه مسابقه خیلی خیلی جالب که ترکیه پخش میکنه یه عده ای رو بردن جزایر دومینیکن و اونجا موندن و باید واسه خودشون جا درست کنن غذا درست کنن مسابقه بدن اونم مسابقه های خیلی خیلی سخت. وااااای چقدر اون جایی که هستن زیباست مثل بهشت میمونه خلاصه سه شب در هفته بنده تا یک میشینم پای تی وی.

فردا قراره با مامان اینا بریم سفره خانوم رقیه. یکی از فامیلا دعوتمون کرده . فامیل خیلی خیلی نزدیکمون هم هست نوه عموی بابا

این روزها رو و ایام فاطمیه رو به همه تون تسلیت عرض میکنم

از خانوم فاطمه زهرا میخوام همه دردمندها شفا پیدا کنن زندایی منم همین طور .

خیلی دلم براش میسوزه هر روز بیشتر از قبل دلتنگی دایی رو میکنه. از طرفی هم خودش مریضه و باید مواظب خودش هم باشه .

بچه ها این روزها ما رو فراموش نکنین.

یه نذری کردم که فردا سنگگ و سبزی و پنیر باید ببرم امامزاده و پخش کنم دوست جونیا دعا کنین نذرم قبول شه البته از خدا میخوام هر چی که به صلاحه همونو برام مقدر کنه.

ایشالا سال دیگه کنار امام زمان سر قبر خانوم فاطمه زهرا (سلام الله علیها)باشیم .

ما رو فراموش نکنین . فردا به یاد تک تکتون هستم

قربونتون برم

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط مینا|

ای بابا هر چی فکر کردم واسه عنوان چی بنویسم چیزی به ذهنم نرسید من همیشه با این قسمت مشکل دارم

 و اما دوست جونیای خوشگلم سلام به روی ماهتون به چشمای سیاهتون به روزای قشنگ بهارتون

والا عرضم به حضور این روزا خبر خاصی و اتفاق خاصی نیفتاده روزها در آمد و رفته و ما هم که در این روزها مثل همیشه صبح شرکتیم ظهر خونه ایم تا عصر یه چرتی میزنیم و کارای خونه رو انجام میدیم و با فکر کردن به اسم ناهار و شام از ذهنمون کار میکشیم

پنج شنبه تا ۳ نصفه شب بیدار بودم و تلویزیون میدیدم جمعه تا ۱۱ خواب بودم آی چسبید

شام هم زن عمو دعوتمون کرده بود و همگی اونجا بودیم . سمیرا این روزا آبله مرغان گرفته  و منم که تا حالا مبتلا به این بیماری نشدم ازش فاصله میگیرم شدید . پنج شنبه قرار بود بریم خونه شون زنگ زدم گفتم که به دلیل حفظ سلامتی از آمدن به منزلتان معذور می باشیم

خونه زن عمو ئینا هم که دو کیلومتر با هم فاصله داشتیم.

ببینم بچه ها شما هم شنیدین هر کی آبله مرغان نگیره بعد ها زونا میگیره؟

خوب من مقاوم هستم که تا حالا نگرفتم دیگه مگه نه

از اول اردیبهشت اینجا طرح زوج و فرد کردن خودروها اجرا میشه به نظر من اصلا راه حل مناسبی نیست خوب ترافیک به جاهای دیگه که تو طرح نیستن منتقل میشه دیگه ما هم ماشینمون فرد هست خوبه پنج شنبه رو تو طرح نیستیم.

 آخ جون امروز ناهارم کار زیادی نداره مامانم دیروز بهم کوفته داده امروز میرم اونو بدرستم و بزنیم تو رگ

 خانوم پسر دائیم ماه دیگه یه دختر گوگول مگول به دنیا میاره از الان من شوقیدم آخه من دختر خیلی دوست دارم خدا حفظش کنه

پ.ن ۱ دایی جون دیروز بد جور دلم برات تنگ شده بود یه گردن آویز از مشهد برام آورده بودی یادته همون که وان یکاد روشه اونو که دیدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم خیلی گریه کردم اما چه سود با این گریه ها تو برنمیگردی .خدا به داد مامانم برسه خیلی سخته تحمل نبود تو . دیدار به قیامت دایی عزیزم .

پ.ن ۲ شرمنده شماها رو هم ناراحت کردم گفته بودم چیزی درباره دائیم اینجا ننویسم تا دوستام ناراحت نشن ولی این یه مورد رو طاقت نیاوردم.

پ.ن ۳ این روزا همه چی میبینین چقدر گرون شده  ملت فقط جنس میکشن تو خونه هاشون . آخه میگم اینا رو تموم کردین چه میکنین

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط مینا|

ما تو طبقه دوم خونه ای زندگی میکنیم که کلا سه طبقه هست و هر طبقه دو واحد طبقه اول هم کلا مغازه است. چند وقتی میشه که نمی دونم چرا برادران نیروی انتظامی گیر دادن به د-ی-ش های ما و هی چپ و راست میرن و میان به ما گیر میدن شکلک های ِ هلنولی تا حالا موفق نشدن حتی یه دیش از خونه ما ببرن کلا هم سه تا رو پشت بوم خونه مون دیش هست.شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

چند روز پیش من خونه تنها بودم که دیدم در خونه رو یکی داره از جا میکنه . همچین که خواستم در بالکن رو باز کنم دیدم وااااااای برادرای پر کار بازم اومدن در رو بستم و اومدم تو. شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومےبه مرتضی زنگ زدم اون خودشو رسوند از دور نگاه میکرد نمی تونست وارد خونه بشه از قضا هیچکی تو ساختمون نبود مرتضی زودی به همسایه ها  زنگ زد که خونه نیان تا برادرا خسته بشن و برن.

خلاصه که دست بردار نبودن فکر کنم یه دو ساعتی طول کشید ما هم اولش ترسیدیم و من یواشکی رفتم پشت بوم و تموم د-ی-ش ها رو جمع کردم آوردم خونه و در رو قفل کردم و بدون سر و صدا نشستم تو خونه . برادرای وظیفه شناس هم بالاخره از رو رفتن و بی خیال شدن رفتن.

آقا حالا این کار ما شده بود یه جور فداکاری . همسایه مون اونقدر ازم تشکر کرد و گفت که والا شما خیلی با دل و جرات بودی من خودم جرات نمیکردم مامور جلو در باشه و من برم د-ی-ش باز کنم بیارم خونه. جالبه شبش هم وصل کردیم .

از اون روز تا حالا هم پیداشون نشده.

میبینین چه دخملیم من. برادرا از دست ما عاصی شدن و گذاشتن رفتن.

جمعه هم چهلم دایی بود هم تولد مرتضی افتاده بود همون روز. اون روز نتونستیم کاری کنیم ولی خوب دیشب به جاش یه جشن کوچولوی دو نفره با هم گرفتیم و خیلی خوش گذشت.smiley1631.gif

مرتضی عزیزم تولدت مبارک ایشالا که سایه ات سالهای سال بالا سر من باشه و هر دو با هم عمر با عزت داشته باشیمشکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن .

واااااااااااااای امشب یه بارونی میومد تو مایه های هلو آی چسبید الانم هوا محشره.

خدایا شکرت.

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه بگم نمی دونم چرا فراموشکار شدم.شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط مینا|

سلام دوستای خوبم

سال نو همه تون مبارک باشه و سال خوبی رو امیدوارم کنار خانواده های خوبتون داشته باشین سالی پر از سلامتی و خوشی و میمنت.

این چند روز منم مثل بیشتر شماها سرم مشغول بود به دید و بازدید و این ور اون ور رفتن و صبح ساعت ده بیدار شدن و شب ساعت دو خوابیدن. به به چه کیفی داشت خدائیش. امروز که زود بیدار شدم احساس میکنم کسر خواب دارم.

زندایی هم دوران نقاهتش رو میگذرونه و بهتره خدا رو شکر. دیروز هم همگی ناهار رو خونه بودیم و بعد هم پارک رفتیم و برگشتیم و شام هم خونه شون بودیم و شب برگشتیم . سریال ها هم که آخرش بود و تموم شد. منم ساعت دو خوابیدم.

دیگه خبر خاصی ندارم . آهان می خوام باشگاهم رو عوض کنم و جای دیگه ای برم میخوام یه کم دورتر باشه تا یه کم پیاده روی کنم.

میخوام هوا که بهتر شد کلاس شنا هم برم.

واااااااااااااااای امروز ناهار چی بزارم؟ مامان هم خونه نیست برم اونجا.

هفته دیگه جمعه چهلم دایی عزیزمه .

پ.ن۱ :

چند روز پیش یه اتفاقی افتاد و من شاهد صحنه ای بودم که تا عمر دارم فراموشش نمیکنم نمیگم چی بود

هر چی که بود منو بد جور به هم ریخت معادلات عاطفیم در مورد اون شخص  به هم خورد .

میدونین به چی فکر میکنم؟ به اینکه خدا چقدر مهربون و با گذشته که بنده هاشو زود میبخشه

بعضی وقتها واقعا عفو کردن خیلی سخته

پ.ن ۲:

حالا کنجکاوی الکی نکنین من نمیگم فقط یه چیزی بگم درباره شوهرم نبود یه وقت فکر نکنین خدای نکرده مشکل به اون مربوط میشه نه همچین خبری نیست . خدا رو شکر زندگیمون خوبه.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط مینا|

سلام عزیزای من

اولا خیلی خیلی ممنون که اومدین و دلداری دادین و فاتحه فرستادین برای روح دایی عزیزم. من معذرت می خوام که دم عیدی با این خبرم ناراحتتون کردم.

این روزا خیلی سرمون شلوغه . زن دائیم که گفته بودم مریضه و بستریه گفتن تو روده اش یه پولیب داره که خوشبختانه جاش خوبه مشکلی براش پیش نمیاد و قراره جمعه عمل بشه. همه مون دستمون به دعاست که عملش با موفقیت انجام بشه و بیاد بالا سر بچه هاش باشه . مامانم نمی تونه تنهاشون بزاره و بیشتر وقتها شبا هم پیششون میمونه . چهارشنبه سوری رو هم همگی خونه شون بودیم و شب خوبی بود اما جای دایی نازنینم خیلی خالی بود خیلی. تو خونه شون که عکسشو نگاه میکنم انگار باهام حرف میزنه مثل اون موقع ها که خیلی با هم شوخی میکردیم اون میگفت دختر تو که باز اینجا تلپی بهش میگفتم شماها منو نبینین دلتون برام یه ذره میشه من ملاحظه شما رو کردم پاشدم اومدم.

امسال دیگه عید نداریم و روز اول عید رو مراسم واسه دایی داریم . ایشالا که زندایی هم تا اون موقع حالش خوب بشه و برگرده.

دیروز با شوهرم که صحبت میکردم امسال پر تجربه بود برامون. اول سال بهترین روزهای عمرم رو گذروندم و کنار حرم آقا امام رضا (ع) بودم آخرش هم بدترین خاطره عمرم رو داشتم و دایی عزیزم فوت شد.

خدایا برای هر چیزی که برامون دادی و ندادی شکر

خدایا صبر در سختی های زندگی رو از ما دور نکن و کمکمون کن

خدایا آخر و عاقبت ما رو بخیر کن

خدایا برای ما توفیق بده تا از تجربیات خوب و بدمون به نحو احسن استفاده کنیم

دوستای عزیزم پیشاپیش عید نوروز رو برای همه شما تبریک میگم و امیدوارم کنار خونواده هاتون لحظات خوب و خوشی داشته باشین قدر لحظاتتون رو بدونین و با هم خوش باشین .

برای ما هم پای سفره هفت سین دعا کنین

خداحافظ همه تون

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 8:29 قبل از ظهر توسط مینا|

زن دائیم چند روزی بود که مریض بود و ریه هاش عفونت کرده بود دکترا میگفتن ویروسیه و باید بستری بشه ولی خودش میترسید شنبه بعد از باشگاه منو سمیرا و دخترخاله ام رفتیم دیدنش مامانم از صبح پیشش بود دائیم دو تا پسر داره و دختر نداره و ما وقتی براشون کاری پیش میاد زودی میریم پیششون. زندایی حالش اصلا خوب نبود رنگش پریده بود و استراحت میکرد دایی چند تا شعر گفته بود . شعراشو برام خوند چقدر من تعجب کردم آخه دایی اصلا اهل شعر نبود تا حالا ندیده بودم شعر بگه. چه شعرای دلگیری هم بودن. کلی با هم گفتیم و خندیدیم با اصرار دایی شام پیششون موندیم کلی گفتیم و خندیدیم آخر شبم خونه برگشتیم.

یکشنبه هم مامانم دوباره پیششون بود ولی شب برگشته بود خونه خودشون. ساعت حدودای یک و ربع شب بود من تازه خوابم برده بود مرتضی داشت تلویزیون میدید یه دفعه گوشی من زنگ خورد پسر دائیم بود گفت با مرتضی کار داره گوشی رو دادم دستش یه دفعه دیدم مرتضی گفت نه بابا . خیلی ترسیدم اول فکر کردم برا زندایی اتفاقی افتاده ولی مرتضی گفت مثل اینکه دایی حالش بد شده دارن میبرنش بیمارستان . گفت پاشو بریم دنبال مامانت اینا . خیلی تو دلم آشوب بود با چه مکافاتی به مامان زنگ زدم گفتم حاضر شن رفتیم دنبالشون بابا اینجا نبود مامان و سمیرا حاضر شدن الهی بمیرم برا مادرم که باورش نشده بود و همش میگفت یه اتفاقی افتاده . خونه ما با خونه دایینا فاصله ای نداره ولی همون چند تا کوچه هم برا من خیلی طولانی گذشت. وقتی رسیدیم در خونه شون باز بود از پله ها که رفتیم بالا دیدم پسر دائی هام دارن گریه میکنن صدای زندایی میاد چشمم افتاد به یکی که با پتو پیچیده بودنش یکی که داشتن براش گریه میکردن مامانم همش جیغ میزد میگفت من اینو قبول ندارم این داداش من نیست که اینجا خوابیده سمیرا گریه میکرد منو سمیرا دستای مامان رو گرفته بودیم ولی من همچنان گیج بودم نمی خواستم باور کنم نه این دایی من نبود نه .

زنگ زدن فامیلا اومدن همه گریه میکردن ولی من اشک از چشام نمیومد. همش رو این مبل میشستم رو اون مبل میشستم خونه رو جمع و جور میکردم دنبال دفتر شعر دایی بودم بازم باورم نمیشد نه نمیتونستم باور کنم من دیوونه ی دائیهام هستم من برادر ندارم عموهام هم خیلی سال پیش فوت کردن من همش دو تا دایی دارم اونا جای برارد نداشته من و عمو ی من هستن من خیلی دوستشون دارم . شب قبل از جلو چشام دور نمیشد. نمیتونستم قبول کنم.

یهو بعد از یکی دو ساعت به خودم اومدم و داد زدم اشک ریختم و اشک ریختم برا دایی عزیزم . دلم سوخت دایی آتیش گرفتم .

حدود ده سال پیش از خوی ارومیه اومده بودن اون موقع خیلی خوشحال شده بودم که یه دایئم میاد اینجا نزدیک من . من هنوز سیر نشده بودم از بودنت  . از وقتی ازدواج کرده بودم هر سال برام تو چهارشنبه سوری کادو میگرفت . همش ما رو دخترم صدا میزد خیلی اهل بگو بخند بود . زندگی خیلی ها رو از طلاق نجات داده بود به خیلی ها کمک کرده بود به هم برسن . تازه دو سال بود بازنشسته شده بود ۵۴ سالش بود یه پسرش یه هفته بعد ما عروسیش بود الانم خانومش حامله هستش بمیرم براش که چه قدر واسه دختر بودن نوه اش شاد بود آخه خودش دختر نداشت. بمیرم براش از اسم همراز خوشش میومد و میخواست اسم نو ه اش همراز باشه. پسر دایی کوچیکه نوزده سالشه بمیرم براش لباس مشکی باباش اصلا بهش نمیاد . زندایی الان فکر کنم ۴۹ سالشه هیوونی نمیدونه به درد جسمش برسه یا روحش.

دایی جون خیلی هارو سوزوندی دایی جان خیلی راحت رفتی نه مریضی نه بستری نه اذیتی نه آزاری به هیچ کسی آزارت نرسید.

دکترا گفتن سکته قلبی و لخته شدن خون. به همین راحتی پر کشیدی و از این دنیای پست رفتی. برا مکه ثبت نام کرده بودی ولی قبل از موعدش پیش خدا رفتی.

یه مجلسی برات گرفته بودن همه هم گریه میکردن هم کار میکردن هم مهموناتو راه مینداختن دایی جون فامیلات پسر عموهات و دختر عموهات سنگ تمام گذاشتن برات . همه از ته دل برات فاتحه میدادن هر کسی میومد میگفت باور نمیکنم هر کسی میومد چه غریبه چه فامیل برات از ته دل گریه میکرد و فاتحه میخوند .

دایی جان عزیزم از وقتی که تو رفتی دیگه شبا نمیتونم بخوابم همش به فکرتم که حالا در چه حالی . ایشالا همین اخلاق خوبت به دادت برسه و جایی که لایقش هستی تو اون دنیا نصیبت بشه دایی جان دل نگران خونواده نباش ما پیششونیم یک لحظه هم تنهاشون نزاشتیم به نوبت پیش زندایی میمونیم یه روز من یه روز دختر خاله ام یه روز خاله یه روز مامان همه هستیم. پسر دایی ها هم که یادگاری هات هستن دایی. تا عمر دارم کنیزیشونو میکنم اینو فقط من نمیگم همه میگن . خودت هم خوب میدونی که حرف ما حرفه ما بیشتر از اینا با هم صمیمی هستیم ما خونه هامون جدا بود ولی دلامون با هم . بیشتر وقتا با هم بودیم تو خوشی و ناراحتی حالا مگه میشه اونا رو تنها بزاریم. نگران نباش بند دلم.

خدایا به مادر من و خاله ها و دایی بزرگه صبر بده . خدایا شفای زندایی رو بده تا برگرده سر خونه زندگیش. خدایا صبر خدایا صبر

آخ که یه عکس از عکسای دایی رو بزرگ میکنم تابلو میکنم میبرم خونمون میزنم به دیوار هر وقت یادم رفت و دوباره غرق دنیا و نامردیاش شدم یادم بیفته که هیچی برام نمیمونه جز نام نیک.

 پ.ن

بچه ها زنداییم جمعه وقت عمل داره خواهش میکنم ازتون دعاش کنید. شرمنده که این مدت ناراحتتون کردم

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 8:47 قبل از ظهر توسط مینا|

سلام دوست جونیا

بنده الان یه سال بزرگ تر شدم و در خدمت شما . این چند روز سرمون به مهمونی و گردش و اینا مشغول بود دیروز هم مریض بودم باشگاه هم نتونستم برم و خونه استراحت کردم.

از تولد بگم که کلی مامان و سمیرا سورپرایزم کردن . مامانی برام یه بلوز خوشگل بافته یه شلوار از طرف بابا و یه بلوز دیگه خواهری با یه کارت خوشگل و یه اسباب بازیه بامزه همسری هم یه کیف و یه گوشی موبایل. اینم از کادوهام.

حالا از خونواده گلم بابت همه چی تشکر میکنم مخصوصا مامان گلم با بلوز خوشگلی که برام بافته خیلی دوسش دارم. ایشالا که بتونم گوشه ای از محبت هاشون رو جبران کنم. بابایی خواهری همسری مادری دوستتون دارم و به وحودتون افتخار میکنم.

بیشتر از همه با ورود دختر دایی های عزیزم خوشحال شدم که با اومدنشون کلی خوشحالم کردن و پنج شنبه جمعه رو هم با هم بودیم و جمعه بعد از ظهر رفتن.

جمعه شب هم مهمون داشتم و خونواده عموی مرتضی خونمون بودن . امشب هم ما میریم خونه اون یکی عموی مرتضی.

دیشب واسه خونه روبروی ما همسایه جدید اومد اونم چی چاپخونه. نصفه شبی با جرثقیل داشتن وسایل می آوردن یه صدایی بود تو خیابون که نپرس. ما از این خونه خیلی راضی هستیم ولی تو خیابون اصلی بودنش اذیتمون میکنه سر و صدا زیاده.

دیشب نشستم فیلم طنز خونه اجاره ای  رو دیدم خیلی جالب بود کلی خندیدم. مرتضی هم با کامپیوتر ماشین بازی میکردن اونم با چه سر و صدایی البته بعد که دید دیگه من قیافه ام داره عوض میشه هد ست زد به گوشش .

میخوام ایشالا اگه خدا بخواد از هفته آینده شروع به خونه تکونی کنم و یه دکوراسیونی تغییر بدم و خلاصه از هفته آینده کلفت پارتی داریم.

آهان یه چیز دیگه کیک تولدم رو خودم درستیدم و تزئین کردم . خیلی خوشمزه شده بود کیک شیفون بود با تزئین کرم گاناش از تیلا جون یاد گرفته بودم واقعا دستش درد نکنه با این وبلاگ جالب و خوشمزه اش. پسر دائیم میگفت من کیک خونگی دوست ندارم ولی این اولین باری بود که کیک خونگی خوردم و خوشمزه بود.

ای ول به تیلای عزیزم.

خوب دیگه خبرام در این حد بود خوش باشین دوست جونیا

ببخشید که عکس نزاشتم آخه شارژر دوربینمون گم شده برم بگردم ببینم میتونم پیداش کنم

خوش باشین عزیزای من

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط مینا|


آخرين مطالب
»
» پست ششم
» پست پنجم سال 91
» پست چهارم
» پست سوم سال 91
» برادرای زحمت کش
» آپ اولین روز کاری
» چهارشنبه سوری
» دایی جان منزل نو مبارک
» تولد

Design By : Pichak